مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
205
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> عباس پيش مختار رفت وبعد از پرسش وتشبيب مقدمات گفت : « أهل شرق وصناديد عرب با ابن زبير بيعت كردهاند ، ومن عجب دارم از تو كه با ايشان موافق نشدهاى . » مختار گفت : « من يك نوبت به ملازمت أو رفتم ، التماس نمودم كه بيعت كنم وبا مخالفان وى چندان شمشير زنم كه هيچكس از ايشان باقي نماند . أو مهم خود را از من پنهان داشت وديگر نزد أو نرفتم تا معلوم فرمايد كه احتياج أو به من بيشتر است از افتقار من به أو . » عباس گفت : « راست مىگويى يا أبا إسحاق ! وليكن تو حديث بيعت را در ميان انجمن گفتى وأو نخواست كه اين سر فاش گردد . از آن جهت در جواب تو هيچ نگفت ؛ چه أمثال اين كلمات را در خلوتخانه بايد بر زبان راند كه أبواب آن مسدود باشد تا از اغيار مصون ومحفوظ ماند . اكنون امشب با أو ملاقاة كن تا ما في الضمير يكديگر را معلوم كنيد . » مختار ، ملتمس عباس را مبذول داشت . چون شب شد هر دو نزد ابن زبير رفتند وعبداللَّه چون مختار را ديد ، مراسم تعظيم وتكريم به جاى آورد ، عذر خواهى نمود وگفت : « تو پيش از اين با من سخنى از بيعت در ميان آوردى وچون مقتضى سكوت بود ، جواب شافى نگفتم . حالا متوقع آنكه آنچه در خاطر دارى بر زبان آرى كه من تو را دوستى مخلص وناصحى مشفق مىدانم . » مختار گفت : « اطناب در كلام موجب اسهاب است . خلاصه سخن آنكه تو سيد وسرور قومي ومن آمدهام كه دست در دامن متابعت تو زنم وبا تو بيعت نمايم ، مشروط به آنكه اوّل كسى كه پيش تو در آيد وآخر شخصي كه از مجلس تو بيرون رود ، من باشم ، وچون بر يزيد لعين ، استيلا يأبى ، بىمشورت من هيچ مهمى را به فيصل نرسانى . » عبداللَّه گفت : « يا أبا إسحاق ! أبايعكَ على كتاب اللَّه وسنّة رسوله . » مختار گفت : « لو جاءك لي عبد أسود ، لبايعته على كتاب اللَّه وسنّة رسوله . » وابن زبير از شرط مختار چنانچه در بيعت مذكور شد ، امتناع نمود . عباس بن سهل انصارى أو را از اين مقام گذرانيد ، با مختار بر موجب مقتضى ورأى أو عهد وپيمان در ميان آورد ، مختار نيز بيعت كرد وملازم أو شد . ميرخواند ، روضة الصّفا ، 3 / 210 - 213 أو رو بهراه حجاز نهاد وخاطر بر طلب خون شهداى كربلا قرار داد ، در « روضة الصّفا » از شعبى مروى استكه سبب تصميم عزيمت مختار بر انتقام از اهلفسق وظلام آن شد كه روزى شخصي در لباس مسافران ، به مجلس أو در آمد وگفت : « السّلام عليك يا وليّ اللَّه ! » ، آنگاه مكتوبى سر به مهر بيرون آورد ، به دست مختار داد وگفت : « اين أمانتي است كه أمير المؤمنين علي عليه السلام به من سپرده ، فرموده بود كه به مختار تسليم نماى . » مختار گفت : « تو را به پروردگارى كه جز أو خدايى نيست ، سوگند مىدهم كه آنچه گفتى ، مطابق واقع است ؟ » آن شخص بر صدق سخن خويش سوگند ياد كرد ومختار از نامه مهر برداشت ونوشته ديد كه « بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ، السّلام عليك ، امّا بعد ، بدان اى مختار ، پس از سى سال كه در باديهء ضلالت سير كرده باشى ،